همیشه نوشته ها و شعر هایم پر بوده اند از کلمات پر مغزی که خودم هم نمیدانم از کجای ذهنم به سر انگشتانم خطور میکنند اما هرچه که هستند بیشتر باعث جذب آن دسته از افرادی میشود که مطالعات بیشتری دارند و به ادبیات آشنا ترند، به عبارت دیگر نوشته هایم هیچگا
استادی داشتیم که همیشه قبل از درس دادنش رب اشرح لی... میخواند و بعد شروع میکرد به درس دادن، درنتیجه چندان هم عجیب نبود اگر حرف هایش را تمام و کمال میفهمیدیمروزهایی داشتم که احساس میکردم تنهایی وجودم را، از درون، تسخیر کرده و همین زودیاست که مرا از پا
دنیای امروز ما دنیای بده بستان هاست،دنیای معاملات نا برابر و گاها برابر،دنیای خوبی کن تا خوبی کنم،فالو کن تا فالو بک بدم،لایک کن تا لایکت کنم و آخر مرام و معرفتمان شده است فول لایک که البته همان هم منتظریم تقی به توقی بخورد و منتش را بگذاریم،شمارا نم
من فکر میکنم بعضی مسائل آنقدر مهم اند که نباید تکرار شوند، آخر شما که میدانید طبیعت انسان را از عادت ساخته اند، انسان به هرچیز خوب و بدی عادت میکند و همین باعث میشود مثلا فردی که در تهران زندگی میکند از سربی که آرام آرام در وجودش رخنه میکند جان سالم
آن شب آسمان تا صبح غرید و گریه کرد و اشک هایش را بر تن خیابان ها و شیشه ها کوبید، شب سردی بود، خیلی سرد، و من میدانستم حادثه ای درحال وقوع است... صبح باران رفته بود، ابر رفته بود، رعد و برق و تگرگ رفته بود... منهم رفته بودم.. .و هشت صبح دیگر حتی خیاب